|
|
||
|
فوريه دوهزار و شش و مرگ يک شاعر
گنادي آيگي 1934 -2006 مي گويند جادوگران و طبيبان ِ قبايل اولين شاعران جهان بوده اند. در روزگاران قديم در ميان قبايل شعر و شاعري خاصيت درماني داشته است . طبيبان جادوگر با سرودن ترانه يا شعر و دکلمه کردن سروده هايشان ارواح بد را از تن دردمندان دور مي کردند. قرن ها از تولد اولين شاعران جادوگر يا جادوگران شاعر گذشته است ، اما نه شعر و شاعري به پايان رسيده است ، نه باور به جادو و جادوگري! فوريه سال دوهزار و شش شاهد مرگ شاعري ازاين تبار شد: گنادي آيگي .
محل تولد آيگي روستايي در حواشي ولگا ي ميانه است که ، تنها شصت ميل از مسکو فاصله دارد. منقطه اي که همواره از تاريخ خشونت آميز خود رنج برده است و مردمش در کابوسي هزاران ساله ، کنار ولگاي توريست زده به دنيا مي آيند و از دنيا مي روند .
گنادي آيگي شاعر روسي با الهام از زبان مادري اش شواسکی ، که تر کيبي از زبان ترکي مغولي و زبان اوگري است به توصيه ي ِ بوريس ياسترناک به زبان روسي به سرودن شعر پرداخت. ياسترناک معتقد بود که نوشتن به زباني که کمتر از دو میلیون نفر بدان سخن مي گويند ، بيهوده است و بدينروي آيگي را تشويق به نوشتن به زبان روسي کرد. آيگي گفته ي ياسترناک را به جان دل خريد و آثار ارزنده اي از خود به زبان روسي به جاي گذاشت. در سالهاي اخير نام او همواره در لیست نامزد هاي جايزه ي نوبل آمده است.
اولين مجموعه شعر آيگي به زبان روسي « شعر هاي 1954 -1971 » در سال 1975 در مونچن آلمان توسط "نشر تبعيد " به چاپ رسيد. دومين اثر او « زمستان علامت زده » به سال 1982 در پاريس چاپ شد. و سرانجام در سال 1991 براي اولين بار آثار او در شوري اجازه ي چاپ يافت. وجه تمايز شعر آيگي آميختن انديشه ي قبيله ايش با زبان روسي و در غالبي مدرن- مي باشد روسي و در غالبي مدرن- مي باشد. او شاعر آوانگارد است ، اما بقول تومي اولوفسون شاعر و استاد ادبيات زبان سوئدي ، گاهي به دشوار ي مي توان مرز ميان زبان و تصاوير شواسکی را از سوررئاليسم فرانسوي در اشعار او تشخيص داد
1
به من تبسمي بزن فقط زانروي که واژه هاي بر لبم را مي فهمم
و آنچه که مي توانم به تو گفت ، تنها همين ست : صندلي ، برف ، مژه ها ، لامپ و دست هايم که ساده و دورند ، آنجا ، آنسويشان قاب پنجره اي کاغذي رقص دانه هاي برف بر تيرک چراغ ، از روزگار کودکی ...
تا ما به ياد خواهيم داشت دانه ها خواهند رقصيد با تو روي زمين سخن خواهند گفت
من روزي دانه هاي سفيد را ديده ام- واقعي بودند و چشمهايم را براي ديگر باز نکردن ، بستم
حالا جرقه هاي سفيد مي رقصند و من نمي توانم آرامشان کنم.
2
آواز مي خوانم رو به سوي ِ نور شمال
- انگار رو به رو ي دوست ايستاده ام . .
صدايم يقه ام را پر مي کند، بر شبنم يخزده ي ِ پوستم.
3
جايي آرزوها آزاد در رفتند
و آن جا هيچ نيست ، مگر خدا يي ، که به ملاقات خود رفته است
نقاب ِ او آنجاست و بازي
- بازي ِ پيش از انسان
و من از اينهمه تنها - دانش و دلتنگي را باقي دارم.
4
لبالب - همه چيز چيزي درين ميان مي جنبد ، آهسته تنگاتنگ ِ من مثل ِ خيل ي خوکان آبي با يقه هاي خيس و بالهاي سنگين : نوري مي درخشد و مستحيل مي شود اينهمه در سوت و نورافکن ها...
رباب محب
Gennadji Ajgi Tjuvasji?? Volga Boris Pasternak Mόnchen Tommy Olofsson |
||