
تأملی بر شعر امروز
اگر بپذیریم که شعر به عنوان یکی از پدیدههای فرهنگی – مثل همهیَ دیگر پدیدههای فرهنگی – عنصریست که از زمان رنگ و بوی میگیرد ، آنوقت میتواینم « افقی شدن ِ » کلمات را به مفهوم امروزی بفهمیم.
و اگر حس و تفکر را به عنوان شرط اولیهی شعر بپذیریم، آنوقت است که افقی و تاریخی شدن ِ شعر امروز را مترادف با همانی مییابیم که اصطلا حأ « مرگ ِ خدایان و مرگ ِ اسطوره » نام گرفته است.
تلاش ِ بسیاری از شاعران ِ امروز که با ذکر ِ چند نام اسطورهای میخواهند خاطرهیَ تاریخیشان را زنده کنند ، چیزی نیست مگر تلاشی بیهوده! چرا که بازگشت به اسطوره و یافتن ِ اصل ِ وجود، در افقی شدن ِ مفاهیم و ذکر بجای و بیجای نامهای مرده نیست، بلکه به قول هایدگر، "معطوف به مبدأ " شدن است، کشف خاطرههاست. کشف ِ آغازی است که در گذشتهی وجود " نا اندیشیده " نهفته است. جهشی می طلبد. جهشی که راهش به "بن بخشی " میانجامد.
« خاطره یعنی خاک. خاک یعنی وطن. وطن یعنی من » این خاطرهی انسان ِ ایرانیست که به زندگی در کشور دومش محکوم شده است . ایرانی ِ در وطن مانده – اما در وهم و خیال - خیال دیگری بودن و یا دیگری شدن به هر سوی چنگ می اندازد. و تو - یعنی من ، یعنی ما - در کدام بخش از این تقسیم بندی میگنجیم؟
در یک و همان لحظه می نویسم تقسیم بندی ای وجود ندارد ، خاطرهی ازلی ایرانی را مذلتها و مشقتها و خواریهای سیاسی ِ از همه رقم شکسته است . حال تفاوتی نمی کند کجای جهان ایستاده یا نشسته باشی .
انسان غربی هم از این قاعده – یعنی شکستن ِ خود و بی خدا شدن - مستثنا نیست. کمر ِ انسان غربی را اما
تکنولوژی به دو نیمه کرده است.
حال جای انسان- پرومته زیر تیغ هزار دم ِ زمان و زمانه کجاست ، بخصوص وقتی پای شعر و شاعری به میان میآید؟ انسان شرقی از غرب متورم می شود و انسان غربی به گدایی و شرق نمایی « آگاهی کودکانه َ آدم بدوی » را به سُخره می گیرد تا از صخرهها پایین نیفتد ، پس شاعر خود ِ سنگ می شود زیر ِ بام کوتاه شعر.
ما ازخاطره خالی مانده ایم. بی خاطره، خیال ِ اندیشیدن می کنیم.
رباب محب
فوریه دوهزارو پنچ
این نوشته اولین بار در سایت سپیدار به چاپ رسیده است
http://www.ghalamrow.com/Sepidar_Article_Robab_Khatereh.htm
![]()
![]()